حلماحلما، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 5 روز سن داره

نور چشمی

سرلاک

سلام گل گل من چند روز پیش توی اشپزخانه قوطی سرلاک رو دیدی و گفتی " به به " منم گفتم اره و بعدش گقتی "به به هام هام " و مدام دستت رو می بردی توی دهنت منم بعد از اینکه مطمئن شدم هنوز تاریخ داره  کمی رو با اب جوشیده قاطی کردم و اوردم تا بخوری اولین قاشق رو با میل و اشتیاق خوردی ولی قاشق دوم رو تا گذاشتم دهنت شروع کردی به نحسی و گریه اونم خیلی زیاد هر چی تو دهنت بود رو ریختی بیرون و با یه ذره ای که روی زبونت بود هم مشکل داشتی بالاخره . . . من رو هم عصبانی کرده بودی و اروم نمی شدی گفتم مامانی گلم گفتی به به من دادم و تو داد می زدی "نه  مو به به " گفتم بیا بریم به به بدم همینطور که گریه می کردی دستم رو گرفتی بردی کنار کابنتی ک...
9 اسفند 1392

نقاشی

          حلما خانم وقتی" قلم و هرچه که می نویسد "،می بینه دیگه هیچ   هر چیزی قابلیت منقش شدن پیدا می کنه . . .       ...
5 اسفند 1392

نماز

حلما خانم ببخشید دیر شد کمی با تاخیر اومدم به قول حلما چیرا؟؟؟؟؟؟؟؟ (همان چرای خودمان) حالا. . .  گاهی شما گیر می دی نماز بخونی خیلی هم بانمکه به جای سجده دراز می کشی و به جای اینکه پیشو نیت رو روی مهر بزاری لبات رو می زاری ادای ذکر گفتن رو در می یاری و . . .   ...
4 اسفند 1392

بیبی

حلما خانم سلام چند روز پیش یه کتابچه از این تبلیغاتی ها دادم دستت تا به کارام برسم که هنوز دور نشده بودم مثل جوجه اردک اومدی پیشم و هی گفتی ما ما منم گفتم مامان بشین کتاب بخون من الان می یام ولی شما سمج بودی و من نشستم کنارت شما هم یه عکس از تو کتاب نشون دادی گفتی بیبی قربونت برم اون عکس بینی بود که برای تبلیغ یه پزشک جراح چاپ شده بود من خیلی ذوق کردم نشتم کنارت وعکسای کتاب رو ازت پرسیدم و شما به زبون خودت جواب می دادی گلم من اصلا اجزاء صورت رو باهات کار نکرده بودم خودت یاد گرفته بودی البته اون روز من به کارام نرسیدم ولی شما به نیت دلت رسیدی گلم . . .
22 بهمن 1392

یه خاطره

چند شب پیشتر مادر جون و باباجون از کربلا اومدن و ما رفتیم اونجا پیشوازشون شما که خیلی بهت خوش گذشت. دیگه توی سوغاتی ها داشتی گم می شدی ،چون به ما هم خوش گذشت فرداش هم موندیم   که مصادف بود با سالگرد عقد مامان و بابا . مادر جون به این مناسبت و هم قضای تولد بابا که تو محرم بود و شب اول ربیع و . . . یه کیک خوشگل گرفت. ولی نمی دونم چرا به ادیسون برخورد و برقا رفت حالا تو این تاریکی شما مدام می رفتی اینور و اون ور ما هم دنبالت تو تاریکی می خوردیم به هم . بعد که روشنایی ها و شمع روشن شدن شما هی می گفتی داغه بعد هم شمع ها رو فوت می کردی القصه برای خودت خوشحال بودی و پدر جون هی شمع روشن می کرد و تو فوت می کردی و خوشحال می شدی بالاخره اخر ش...
21 دی 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نور چشمی می باشد