حلماحلما، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 6 روز سن داره

نور چشمی

شمال

سلام مسافر کوچولو خانمی من و شما و بابابی سه تایی رفتیم شمال خیلی خوش گذشت البته مشخص بود شما از دوروبرت چیزی متوجه نمی شدی اخه هنوز کوچولویی رو این حساب خیلی هم همکاری نمی کردی انگار توی جنگل احساس ارامش نداشتی از صدای بلند موج ها هم کمی می ترسیدی ولی  با این حال خوش گذشت کلاردشت، چالوس، نوشهر، جنگلهای سی سنگال و عباس اباد . . . عزیزم جنگل و دریا از قدرتهای خداوند بزرگه که خیلی وجودشون جای شکر داره. خدایا شکرت به خاطر این همه نعمت   هوا کمی سرد بود البته خنک بود ولی چون بدن شما هنوز طاقتش کمه تمام مدت کلاه سرت بود و شما هم از این موضوع خیلی شاکی . . . ...
21 ارديبهشت 1392

اسباب بازی

سلام طلای من خانم کوچولو تکلیف ما رو معلوم کن پس این عروسکا و اسباب بازی هایی که برای سن شما ساختن چی هستن که شما با همه چیز بازی می کنی الا اونا ؟!!!!!!!!!! یکی از وسایل مورد علاقه شما جعبه خالی دستمال کاغذی که دست بزنی روش و خوشت بیاد البته کلا به در های تمام جعبه های مقوایی در هر سایزی علاقه نشون می دی مدتها بهشون ور می ری و ساکتی.( غلط نکنم با فامیل دور یه نسبتی داری) کنترل تلوزیون یکی از مهم ترین حربه های من برای فراخواندن شما به سکوته البته از ان مهیج تر برای شما کیبرده چنان با دیدن کیبرد هیجان زده می شی که دلم نمی یاد جدات کنم با تمام زورت می کوبی روش و گاهی هم سعی در کندن دکمه هاش داری. ...
15 ارديبهشت 1392

بامزه

حلما کوچولو این روزا شما برای رسیدن به بعضی وسایل خیلی تلاش می کنی ولی هنوز دست و پاهات با هم هماهنگ نیست و به جای جلو دنده عقب می ری وقتی هم از وسیله مورد نظرت دور می شی غر می زنی با هم رفتیم فروشگاه شهروند بیهقی از بین لباس بچه ها رد می شدیم و شما بغل بابایی بودی یکدفعه دیدیم یه لباس دخترونه سفید گرفتی توی دستت خیلی صحنه جالبی بود ولی دخترکم یکم بد سلیقه ای ها . . چند روز پیش چرخیدی روی سینه سرت خورد به میز من و بابایی خندیدیم تو هم حسابی خندیدی  بعد مدام سرت رو می زدی به پایه میز و غش می رفتی خنده . . .  مامان با صدای بلند برات قل هو الله می خونه بعد از هر آیه هم شما با صدای بلند حرف می زنی انگار که تکرار می کنی . . . ...
7 ارديبهشت 1392

هفت ماهگی

خانم طلا باورت می شه 7 ماه گذشت ولی خوش گذشت با همه غر زدن ها و گریه کردن هات بازم شیرین بود به شیرینی خنده هات عزیزکم دوست دارم خانم کوچولو مامان برای کارای اداری اومده یزد و با شما رفتیم نظام مهندسی شما مهندس کوچولو شده بودی فقط مونده بود برات کارت عضویت صادر کنن . . . عزیزم هنوز 4 دست و پا راه نمی ری ولی روی سینه به همه طرف می خزی، حرص و وله ات نسبت به غذا خیلی بیش تر شده انگار از قحطی اومدی نون رو با چنان سرعتی می قاپی و می کنی دهنت که نگو با دندون نداشته ات هم گاز می زنی و می کنی . . . تازگی ها هم داری مستقل می شی چیزی که من دستت بدم رو نمی گیری باید خودت برداری تازه انتخاب هم می کنی نوع شیر خوردنت غذاهات و بالاخره همه چیز. . . ...
31 فروردين 1392

دلم گرفته

خانمی دلم خیلی گرفته از حرف خیلی ها دلگیرم قراره فردا صبح زود بریم یه جای سر سبز کجا رو نمی دونیم  قراره ناهار یه چیز ساده ببریم کمی فارغ از این عالم باشیم تا شاید سبک بشم امیدوارم بهت سخت نگذره من و تو و بابایی سه تایی تنها می ریم شاید هم وقتی بشه که با هم درددل کنیم خدایا تو رو برای همه چیز شکر می کنم تو به من نزدیکی ولی عاجزانه می خوام کاری کنی من ازت دور نشم خدا اشتباهات من از روی نادونی تو که دانایی دستم رو بگیر خدایا خیلی بهت احتیاج دارم . . .   عزیزکم رفتیم اما مختصر و مفید صبحونه رو نزدیک شمشک خوردیم یه جا کنار رودخونه و ناهار رو خونه بودیم چون مامان خیلی کار داشت چون این اتفاقات تو ساعات خواب شما بود خیلی ...
24 فروردين 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نور چشمی می باشد